عروسی خاله فاطمه مهربون ونازترین مهمون عروسی
یاهو
امشب عروسی خاله فاطمه جون بود اینقدر واسمون مهم بودن که ظهر راه افتادیم تا شب برسیم وحتما بریم عروسی.تارسیدیم شب شده بود وزودی لباس های شما رو عوض کردیم آماده شدیم ومن وشما و دایی ساجد وباباهادی رفتیم عروسی.خدارو شکر ازشلوغی وصدای ارگ واهمه نداری و اینقدر بینظیر وخاص بودی که دوست نداشتم ازم دور بشی اما گاهی بیتابی میکردی ودایی بغلت میکرد ومیبرد سمت آقایون وبا بابا یه کم شما رو نگه میداشتن ودوباره هم بیتابی میکردی وهم من طاقت دوریتو نداشتم خدارو شکرعاشق دایی ساجدی وپیشش میمونی عروسکم .شب خوبی بود خاله ماه شده بود وخیلی بهم خوش گذشت آخه خاله سارا وخاله ناهید رو هم دیدم..شما رو دیدن باورشون نمیشد اینقدر ماه وبزرگ شدی..خاله ناهید زودتر اومد چندبار بغلت کرد ودوست داشت نگهت داره اما شما غرغرمیکردی ومامان ومیخواستی..بهت شیر دادم وکلی انتهای سالن راهت بردم کلا در حال راه رفتن بودم اما بهم خوش گذشت و با درد کف پاهام اما اصلا خسته نشدم آخه نمیدونی وقتی یه فرشته
به این نازی تو بغل آدم باشه چه حسی داره ...دوستت دارم عروسکم وخیلی بابت وجودت وحضور سبزت شاکر وشادم. خدااااااااایا ممنونتم




عروسی خاله فاطمه مهربون ونازترین مهمون عروسی
