عروسک و غصه ی دوری چند روزه از بابا هادی مهربونش
یاهو
چند روز پشت سرهم درگیربودم که تمام جریانو جاهای دیگه سرفرصت تعریف خواهم کردوقت نکردم بیام تو وبلاگ امادلم همش اینجا بود.دیروز دایی های عروسک اومدن خونمون وکلی خوشحالمون کردن آخه دایی ساجد امروزآزمون داشت.امشب ماهم همراه دایی ها میریم خونه مامانجون وباباجون چون که از امشب باباهادی مهربون عروسک دوره داره و5روزپیش ما نیست.خدا میدونه چه غمی تو دل مامان سحر![]()
![]()
![]()
![]()
باتمام تلاشی که برای حفظ ظاهر انجام دادم اما عروسک چند روزه خیلی بی تابی میکنه.شب ها سفت باباش وبغل میکنه ومیگه میشه نری؟اگه بری من اصلا نمیخوابم.2شب پیش هم دائم از جاش بلند میشد میرفت باباشو بغل میکرد صورتشوبادستهای کوچولوش
نوازش میکردودرجواب تعجب من میگفت اخه باباچندروز پیش ما نیست.همون شب به باباش گفت:بابا بوی بابایی میدی ودستشو میگذاشت روی لب وچشم و بینی وگونه باباش ومیگفت اینجااینجا همه جات بوی بابایی میده.بنده خدا بابا هادی هم شوکه میشه هم خیلی ناراحت وهربار کلی باعروسکش حرف میزنه ودلیل میاره تا شاید قانع بشه.خلاصه این هفته هرجورباشه باید سپری کرد.همیشه خونه مامان جون وباباجون با دایی های مهربون کلی خوش میگذره امانبودن بابا هادی هرچند کوتاه غیرقابل تحمله..باباهادی مهربون،بهترین بابای دنیا ،من وعروسک میسپاریمت به مهربونی خدای مهربون که همیشه وهمه جا محافظت باشه.تمام سعیم میکنم تا به عروسک خوش بگذره.عروسکم این متن بیشتر مربوط به بابا شد اماخواستم بزرگ شدی بدونی چه بابایی داری واز بچگی چقدر عاشقاته همودوست داشتید تاهرگزفراموشت نشه فرشته ی کوچولوی مهربون ناز کاشونه ما

عروسک و غصه ی دوری چند روزه از بابا هادی مهربونش 
