خانوم طهورا:نماد موهبت ناب خدا

این روزا حسم فریاد میزنه:عروسکم دیگه بزرگ شده

1393/9/4 9:21
نویسنده : مامان سحری
234 بازدید
اشتراک گذاری

یاهو

دیروز تولدم بود بابایی واسش مهمون اومد وهوا هم خوب نبود وبارندگی شدید بود واسه همین بیرون نرفتیم وبرناممون عوض شد.شما خونه موندی ومهد نرفتیخندهخیلی خوب شد آخه ماه قبل که بابا رفته بود کرج و حالا باید بنویسم جریاناتشوچشمکخیلی بیشتر وبیشتر به بودنت وشیرین زبونیهات عادت کردم  تحمل اون چند ساعتم سخته اما اینقدر اونجا بازی میکنی و خوش میگذرونی وخانوم اکبرپور مهربون ودوس داری که همیشه به رفتن اصرار داری. بابایی اومد و سه پرس جوجه کباب هم آورد اما مجبورشد باز بره سرکار.خلاصه شب که برگشت خونه با یه دسته گل خوشکلمحبتویه کیک خوشمزهخوشمزهکلی کلی شرمندم کرد.موقع میوه خریدن ازهمه بیشتر میوه مورد علاقه دخترشو یعنی لیموشیرین خریده بود یه لوپ لوپ بزرگ هم واسه شما خریده بود که بی کادونمونی غصه بخوری قلبمحبتمامان بابا..شمع وباهم :من وشما فوت کردیم وشمابازدستاتو شستی ودور کیک وروی کیک وناخنک زدی..بعدکنارم رومبل نشستی وآروم در گوشم گفتی تولدت مبارک اونم چندبار..بعدهم دفترنقاشیتو دادی گفتی این مال شما..آخه میدونی من عاشق نقاشیاتموبعدهم یه مداد اتوت خوشکل  سبز که ازلوپ لوپت درآورده بودی دادی بهم وگفتی اینم جایزه من،خود خودم جایزه دادم به مامان سحری.واین شدبهترین هدیه من والبته مهم ترین و پر خاطره ترین وقشنگ ترین وشیرین ترین هدیه زندگی من..الهی همه چنین کادویی وچنان لذتی رو امتحان کنن الهی آمین.عروسکم باید جای من باشی تا حسمو درک کنی.ازخوشحالی گریم گرفتگریهقلبم ازشوق داشت متوقف میشد.تمام وجودم ازآتیش عشق پرمهرت گر گرفت..چقدر داشتن یه فرشتهفرشتهواقعی مثل شماخوبه...داری بزرگ میشی وکم وکم تلفظ کلماتت داره درست میشه به مداد اتوت دیشبت نگفتی مداد سزب گفتی سبز..خداااااااایاشکرت که بزرگ شدنتو وفهیم شدنت ومیبینم..خیلی ذوق داره خانوم شدن دخترگلی مامان وبابا امابغض رهام نمیکنه آخه دلم واسه این لحظه های بی بدیل تنگ میشه  تامیتونم عکس وفیلم میگیرم اما دلم ازحالا تنگه  باهمه وجود دارم تلاش میکنم بزرگ وبزرگ تر شدنتو لمس کنم..حس کنم.لذت ببرم.نفس بکشم تو هوای بچگیت ودقت کنم تا بعدها کمتر دلم بسوزه..خدااااااااااایا این واژه ها یاری نمیدن تا بابت حس قشنگ حضورعروسک شاکرباشم اما با زبون ساده خودم خدای مهربون  بابت حضور عروسکم بابت جز به جز اندامش بابت حرفاش بابت بیناییم که ببینم بزرک شدنشو وبابت توانی که به قلبم دادی تا ازشوق ازحرکت متوقف نشه وبابت بابای عروسک که اینطور لحظات وآرامششو فدای آسایش ما میکنه ممنونم.خداااااااایا دوست دارم وممنونم

این هم لطف بابا هادی که یه عالمه خوشکل وخوشمزه بودنخوشمزهبوسمحبت

اینم باارزش ترین ومهم ترین هدیه عمرم  که با هیچ واژه ای توصیفش نمیشه کردمحبت

اینم هدیه بابا که همیشه شرمندشم اما هدیه دخترم یه چیز دیگه ستچشمکخنده

پسندها (1)

نظرات (0)